آیهانآیهان، تا این لحظه: 14 سال و 1 ماه سن داره

آیهان امپراتور ماه

پسرم تاج سرم

  الهی من فدای گل پسرم بششششششششششششم امروز داشتم خونه رو جارو میکشیدم تو هم داشتی جارو کشیدن منو نگاه میکردی اونم با تعجب  وقتی جاروی آشپز خونم تموم شد دیدم صدات نمیاد وقتی  نگات کردم دیدم خوابیدی  اونم این مدلی که جدیدا خبلی دوست داری و زودی این مدلی دراز میکشی منم که زودی قربون عسلم میرم   ...
20 اسفند 1391

دنباله آتلیه

سلام مامانی خوشگلم چند روز بود که وقت نمیکردیم بریم آتلیه تا بقیه عکسات و بندازیم ولی امروز بالاخره تونستیم  بریم ولی تا اینکه شروع کردیم اولین عکستو بنداز یم شروع به گریه و جیغ و ... کردی خیلی گریه میکردی نمیذاشتی ازت عکس بگیرن ما هم دیگه ناامید شده بودیم  فکر میکر دم که چطوری میتونیم ازت عکس بگیریم تا اینکه یه هو یادم افتاد که واست یه آهنگ بزارم تااینکه صداشو شنیدی ساکت شدی و یه کوچولو خندیدی خلاصه ماهم موفق شدیم یکی دوتا عکس ازت بندازیم که جای بسی امید بود ولی بازم مونده که باید یه بار دیگه هم بریم بازم ممنون مامانی که ناامیدمون نکردی خوشگلم     ...
19 اسفند 1391

خونه تکونی

سلام مامانی ببخشید عزیزم قرار بود دیروز عصر شمارو ببریم آتلیه بقیه ی عکساتو بندازی ولی دیروز که بعد از ظهر خاله بهناز اومده بود خونمون یه هو  شروع کردیم به خونه تکونی قبلنا وقتی مامان جون میومد اون واسم تمیز میکرد منم کمکش میکردم  ولی این دفعه با خاله بهناز تمیز کردیم  دستش درد نکنه اگه کمکم نمیکرد نمیتونستم به این زودی ها تمیز کنم و تموم شم مرسی خاله   واسه همین دیگه گفتم بمونه بعدا ببریمت عزیزکم  گل پسرمم انقده پسر خوبی بود اصلا مامانی رو اذیت نکرد فکر کنم وضعیت مارو میدونستی واسه همین فقط نگاه میکردی. بازی میکردی .بعدم که کلی خوابیدی ممنون ...
15 اسفند 1391

آیهان و آتلیه

سلام مامانی امروز رفتیم آتلیه آقای بحری چند تا عکس انداختی اولاش خوب بود  میخندیدی ولی بعد دیگه بی قراری کردی ماهم دیگه بقیه اش و گذاشتیم واسه بعد شاید فردا چند وقت بود میخواستیم ببریمت ولی هر دفعه نشد که امروز بالاخره موفق شدیم وقتی عکسات آماده شد میزارم تو وبت خوشگلم ...
12 اسفند 1391

خاطرات قبل زایمان

درست 26شهریور سه روز قبل به دنیااومدن عسل مامان و بابا تولد مامانی بود یایایی واسه یه ماموریت کاری مجبورشده بود  بره تبریزکه از اونجا واسه غافلگیر کردن مامانی یه کیک تولد خوشگل خریده بود وقتی رسید دیدم پشت صندلی ماشین یه چیزی شبیه جعبه شیرینی بود وقتی جعبه برداشتم دیدم کیک که بابایی واسم گرفته کادوی تولدمم یه گردنبند طلای خوشگل بود   بعدشم واسه به دنیااومدن شما گل پسر دسبند طلای خوشگل بازم خریده بود دوستت دارم همسر عزیزتر از جانم     .............................  اینم بهترین بابایی دنیا              ...
11 اسفند 1391

چیزی تا واکسن شش ماهگی نمونده

خوب مامان جون خوشگلم دیگه خیلی واسه واکسنت نمونده تقریبا ١٧ روز دقیقش ١٨ روزه ولی چون ٢٩ تعطیله ما٢٨ واسه واکسن میبریمت اگه واکسنتو بزنیم دیگه واسه شش ماه خیالمون راحته قربونت برم هووورررراا             آیهانکم هر موقع بردمت بهداشت گفتن همه چیزت خوبه   اینم جدول رشدت:                               وزن              قد &nb...
11 اسفند 1391

عجله پسرم واسه راه رفتن

مامان فدای اون عجله کردنت بشه عزیزم  دیروز خیلی تن تن میخواستی راه بری دیگه یه ذوقیم میکردی هی پاهانو جلو میبردی منم هر جوری خواستم ازت عکس بگیرم همش این شکلی شد دیگه آخر سر موفق نشدم فرشته یکی یه دونم    ...
10 اسفند 1391

خبر های جدید

  سلام به عروسک خودم مامانی این روزها شیطونیات زیاد شده. قهقهه زدنات .چرخیدنات دیگه خیلی  عجله داری که زودی بتونی چهار دست و پا راه بری بعدم که بلند بشی ولی هنوز خوب بلد نیستی ولی اشکال نداره عزیزم زود زود یاد میگیری  عسلکم عید نزدیکه و ما امسال اولین عید سه نفره با  وجود گرم تو که به زندگیمون یه معنی دیگه داده خواهیم داشت  و تو هم اولین عید زندگیتو خواهی دید منم باید یواش یواش خونه تکونی رو شروع کنم   اول میخواستیم   یه کارگر بگیریم ولی بعد منصرف شدم آخه بعضی چیزا سلیقه  لازم داره وباید به سلیقه خودم انجام بدم  البته اگر شما بذاری ...
4 اسفند 1391